شامپو رفع سفیدی مو شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

۱۱۵

13 مهر 1389

یه وقتایی یه چیزایی یه جاهایی آدمو پرت می کنه به اون دورا، خیلی دور یه لبخندی میاد رو لبت و یه مچاله گی هم نصیب دلت می شه این روزا تو زندگیه هر کسی هست ...

۱۱۴

13 مهر 1389

آنکس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من آمده باشد ، رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت ، صدای خش خش برگها همان آوازی بود که من گمان می کردم می گوید دوستم دارد


ویلیام جیمز، روان‏شناس معروف، حیا را امرى اکتسابى مى‏داند و مى‏نویسد: «زنان دریافتند که دست و دلبازى مایه طعن و تحقیر است و این امر را به دختران خود یاد دادند . . . .» یکى از محققان سبب گرایش زنان به حیا را چنین توضیح داده است: «خوددارى از انبساط و امساک در بذل و بخشش، بهترین سلاح براى شکار مردان است»


عاشقانه‌ترین حرف‌های زمین را مردان زدند و آن وقت، زنان شدند جنس لطیف. لیلی لطیف است یا مجنون؟ کدام‌شان دربه‌دری کشید؟ عاشقانه گفت و سرود؟ کدامشان؟ بله. لیلی خانم اگر یک بار پا به آن صحاری می‌گذاشت که مجنون در آنها آواره بود، کف پاش ترک ترک می‌شد. لب‌هاش داغمه می‌بست. نگویید دل باید لطیف باشد که از دل ِ مجنون لطیف‌تر آیا دلی هست؟ دل لطیف شعر می‌گوید و مجنون شاعر بود.‏ 


یه وقتایی یه چیزایی یه جاهایی آدمو پرت می کنه به اون دورا، خیلی دور یه لبخندی میاد رو لبت و یه مچاله گی هم نصیب دلت می شه این روزا تو زندگیه هر کسی هست ...

 

۱۱۳

10 مهر 1389
یه پسر و دختر کوچولو داشتن با هم بازی میکردن. پسر کوچولو یه سری تیله داشت و دختر کوچولو چندتایی شیرینی با خودش داشت. پسر کوچولو به دختر کوچولو گفت من همه تیله هامو بهت میدم؛ تو همه شیرینیاتو به من بده. دختر کوچولو قبول کرد.
پسر کوچولو بزرگترین و قشنگترین تیله رو یواشکی واسه خودش گذاشت کنار و بقیه رو به دختر کوچولو داد. اما دختر کوچولو همون جوری که قول داده بود تمام شیرینیاشو به پسرک داد.
همون شب دختر کوچولو با ارامش تمام خوابیدو خوابش برد. ولی پسر کوچولو نمی تونست بخوابه چون به این فکر می کرد که همونطوری خودش بهترین تیله اشو یواشکی پنهان کرده شاید دختر کوچولو هم مثل اون یه خورده از شیرینیهاشو قایم کرده و همه شیرینی ها رو بهش نداده

 
 

 
نتیجه اخلاقی داستان
 
 
عذاب وجدان همیشه مال کسی است که صادق نیست
آرامش مال کسی است که صادق است
لذت دنیا مال کسی نیست که با آدم صادق زندگی می کند
آرامش دنیا مال اون کسی است که با وجدان صادق زندگی میکند
 

9 مهر 1389

مادر مهربان

ساعت 3 شب بود که صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار کرد. پشت خط مادرش بود .پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟ فقط خواستم بگویم تولدت مبارک. پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد , صبح سراغ مادرش رفت . وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت... ولی مادر دیگر در این دنیا نبود

۱۱۲

9 مهر 1389

ای خدا سلام



بد کاری کردم . بهش گفتم دیگه تماس نگیر اون هم از خدا خواسته . گفت میدونم چه کارکنم ؟ حالا میگه دیگه من سراغ پولی که باید بهم میداد رو هم نمی گیرم. تودلش عروسی است.



چرا عروسی نباشه ؟ به قول خودش یک طلبکار کمتر. نمیدونم بهش باز بگم یا نه ؟ براش به قول جدیدی ها پیامک دادم پس پول من چی شد؟



میدونم جواب نمیده . بزار نده یادآوری که هست ....



ای خدا این هم کار بود برام درست کردی...

باز شکرت

۱۱۱

7 مهر 1389

ویرانه نه آنست که جمشید بنا کرد ...  

 ویرانه نه آنست که فرهاد فرو ریخت ...  

 ویرانه دل ماست که با هرنگه تو ...   

صدبار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت ♥"

۱۱۰

6 مهر 1389

سلام خدا



خوبی ؟ خوشی ؟ سلامتی ؟



امروز یک داستان داشتم می خوندم که یک دبیرستانی نوشته بود. خیلی قشنگ بود. و داستانش را با  سلام خدا شروع کرده بود.  داستان فقط ۶ یا ۷ تا نامه بود که زندگی شخصی را خوب شرح داده بود از ۷ سالگی تا مردن آن شخص....



یاد زمانی افتادم که تازه ازدواج کرده بود. و مدام می شنیدم که پول ندارم و کارهام جور نمی شه . شروع کرده بودم برای خدا ای میل می زدم . یک ای میل مینوشتم و برای یک ادرس ای میل قدیمی خودم که پسوردش را یادم رفته بود می فرستادم.



چه روزهایی بود . ادم قدر اون روزها رانمی دونه . چیزهایی را می فهمی خودتر ا به خنکی و خلی می زنی که روزگار شاید بهتر بشه بعد می بینی که هر روز همان است.



ولی یادم است زمانی میخواستم بیام و سری به خانواده بزنم. هرشب که میخوابید از پیشانی من اول می بوسید  و میگفت میخوای تنهام بزاری ؟ من خودم را به خواب می زدم که چیزی نگم ... الان میگم شاید اون کارش هم الکی بوده و از دل نبوده ...



خودش میدونه و خدای خودش .... من الان راحتم . ... بچه ای را هم تحت حمایت گرفتم و جالب این است با اینکه چند هفته ایی نیست فکرم شده اون بچه ... بچه ایی است دور از من .... و یک بار تلفنی باهاش حرف زدم و مدام تو فکرش هستم براش چه کاری می تونم کنم.



خدایا کمک کنه کاری برای خودم بزنم که از درآمدش بتونم به این بچه خوب برسم....





۱۰۹

30 شهریور 1389

از انسانها غمی به دل نگیر؛ زیرا خود نیز غمگین اند؛

با آنکه تنهایند ولی از خود میگریزند زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند؛ پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند . . .

۱۰۸

30 شهریور 1389

امروز رو با دعای روز سه شنبه شروع کردم. امیدوارم برای همه امروز روز خوب و پربرکتی باشه . دلم گرفته بود . از خیلی چیزها ولی تو ماشین که بودم فکر کردم باید امروز خودم را شاد نشون بدم. محل کار که رسیدم با شادی و خوشحالی به همه سلام و صبح بخیر گفتم . جز یک نفر بقیه جواب دادن .  

دلم گرفته بود از اینکه چرا بعضی از ادمها  میخوان بقیه را خراب کند یا دروغ میگن یا اینکه هر کاری میکنند تا ادم ازشون دل گیر بشه . 

یکی از اون ادم همین اقا شوهر خودم . درست است بعد از سه سال دوری از اون که خودش باعث شد و خودش بلیط گرفت و گفت برو خونه خرج داره و ندارم خرجت را بدم . حالا درخواست میکنه می گه دیگه نمیتوانم باتو ادامه بدم .  

چه ادامه ایی .... تو این سه سال هم روی پای خودم بودم نه حرفی نه سخنی از خرجی یا حتی به قول خودش قرضی که قرار بود پرداخت کنه و نکرد.... 

 

بهش نوشتم دیگه از من سراغ نگیر ... و نگرفت دو هفته است هیچ سراغی نگرفت ..... شاید بهتر باشه من باید به همین روش ادامه بدم . 

 

فقط نمیدونم براش لیست مخارجی که به عنوان قرض گرفت و نداد را بنویسم یا نه؟ میدونم هیچ پولی نمی ده حتی اگر داشته باشه هم نمی ده و خرج مسخره بازی های خودش میکنه ... 

 

به هر حال دلم سبک شد و امیدوارم امروز روز خوبی برای همه باشه

۱۰۷

22 شهریور 1389

خیلی دلم میخواد کاری انجام بدم به غیر از کار کارمندی. ولی در انتخاب کار دو دل هستم. کاری هست در یک فرهنگسرا که می شه غرفه اجاره کرد ولی متاسفانه حیطه کاری کمی در دست است . میشه یا صنایع دستی را انتخاب کرد یا گل مصنوعی . یا کتاب فروشی و کارهای سوزندوزی . 

ولی تو یک محله که خود فرهنگسرا کتابخانه داره و چند تا دیگه کتابفروشی نزدیک همان فرهنگسرا هست .مگه چقدر کتاب می شه فروخت که اجاره غرفه در بیاد. 

یا صنایع دستی ؟؟؟ 

 

شاید صرفنظر کنم بهتر باشه ..... 

 

مهم بودن یا نبودن است .... کاری انجام بدم هستم ... پس زنده هستم... باید کاری کنم ... 

 

<<    5      6      7      8      9      10      11      12      13      14    >>